تبليغاتX
هم نفس

هم نفس

عاشقی مقدور هر عیاش نیست، غم کشیدن کار هر نقاش نیست مطالب عاشقانه عکس های عاشقانه

دید موسی یک شبانی را براه

کو همی‌گفت ای گزیننده اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه سرت

جامه‌ات شویم شپشهاات کشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

دستکت بوسم بمالم پایکت

وقت خواب آید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من

ای بیادت هیهی و هیهای من

این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان

گفت موسی با کی است این ای فلان

گفت با آنکس که ما را آفرید

این زمین و چرخ ازو آمد پدید

گفت موسی های بس مدبر شدی

خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژست این چه کفرست و فشار

پنبه‌ای اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

چارق و پاتابه لایق مر تراست

آفتابی را چنینها کی رواست

گر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

آتشی گر نامدست این دود چیست

جان سیه گشته روان مردود چیست

گر همی‌دانی که یزدان داورست

ژاژ و گستاخی ترا چون باورست

دوستی بی‌خرد خود دشمنیست

حق تعالی زین چنین خدمت غنیست

با کی می‌گویی تو این با عم و خال

جسم و حاجت در صفات ذوالجلال

شیر او نوشد که در نشو و نماست

چارق او پوشد که او محتاج پاست

ور برای بنده‌شست این گفت تو

آنک حق گفت او منست و من خود او

آنک گفت انی مرضت لم تعد

من شدم رنجور او تنها نشد

آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ست

در حق آن بنده این هم بیهده‌ست

بی ادب گفتن سخن با خاص حق

دل بمیراند سیه دارد ورق

گر تو مردی را بخوانی فاطمه

گرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه

قصد خون تو کند تا ممکنست

گرچه خوش‌خو و حلیم و ساکنست

فاطمه مدحست در حق زنان

مرد را گویی بود زخم سنان

دست و پا در حق ما استایش است

در حق پاکی حق آلایش است

لم یلد لم یولد او را لایق است

والد و مولود را او خالق است

هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست

هرچه مولودست او زین سوی جوست

زانک از کون و فساد است و مهین

حادثست و محدثی خواهد یقین

گفت ای موسی دهانم دوختی

وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت

سر نهاد اندر بیابانی و رفت

وحی آمد سوی موسی از خدا

 

بنده ما را چرا کردی جدا؟

 

تـو برای وصل کردن آمدی

 

نی برای فصـل کردن آمـدی

 

تـا توانی پا منه انـدر فـراق

 

ابغض الاشیاء عندی الطلاق

 

هــــــــر کسی را سیـرتی بنهاده‌ایم‌

 

هر کسی را اصطلاحی داده‌ایـم

 

در حـق او مـدح و در حق تو ذم

 

در حق او شهد و در حق تـو سم

 

در حـق او نـور و در حق تو نار

 

در حق او ورد و در حق تـو خار


در حق او نیک و در حـق تـو بـد

 

در حق او خوب و در حق تـو رد


مـا بـری از پاک و نـاپاکی همه

 

از گرانجانی و چالاکی هـــمه

 

مـــن نـکردم خلق تا سودی کنم

 

بلکه تا بر بندگان جـودی کنم

 

هـندیان را اصطلاح هـند مدح

 

سندیان را اصطلاح سند مدح

 

من نـگردم پــاک از تسبیحشان

 

پاک هم ایشان شوند و در فشان


ما بـرون را ننگریم و قال را

 

ما درون را بنگریم و حال را

 

ناظر قلبیم اگـر خاشع بود

 

گر چه لفظ و گفت ناخاضع بود


چـند از این الفاظ و اضمار و مجاز

 

سوز خواهم سوز با آن سوز و ساز


آتشی از عشق در جان بــرفروز

 

سر به سر فکر و عبارت را بـسوز

 

مـوسیا آداب دانان دیگرنـد

 

سوخته جان و روانان دیگـرند


عاشقان را هر نفس سوزیدنی اسـت

 

بر ده ویران خراج و عشـر نیست


گـر خطا گـوید ورا خاطی مگـو

 

گر شود پر خون شهید آن را مشو

 

خـون شهیدان را ز آب اولی‌تر اسـت

 

این خطا از صد صواب اولی‌تر است


تـو ز سرمستان قلاووزی1 مجـو

 

جامه چاکان را چه فرمایی رفـو


ملت عشق از همه دینها جـداسـت

 

عاشقان را مذهب و ملت خداست


بعد از آن در سر موسی حق نـهفـت

 

رازهایی کان نمی‌آید به گــفت


بر دل موسی سخنها ریختند

 

دیدن و گفتـن به هم آمیختند


چند بیخود گشت و چند آمد به خــــود

 

چند پرید از ازل سوی ابد


بعد از این گر شرح گویم ابلــهی است

 

زانکه شرح آن ورای آگـهی است


چونکه موسی این عتاب از حق شنید

 

در بیابان در پی چـوپان دوید


بر نشان پای آن سرگشته رانـد

 

گرد از پره بیابان بـرفشاند


گام پای مردم شوریده خـود

 

هم ز گـام دیگران پیدا بود


یک قدم چـون رخ ز بالا تا نشیب

 

یک قدم چون پیل رفته بــــــر اریب


گاه چون مـوجی برافرازان علم

 

گاه چون ماهی روانه بر شکم


گاه حـیران ایستاده گه دوان

 

گاه غلطان همچو گوی از صولجان


عاقبت دریـافت او را و بدید

 

گفت: مژده ده که دستوری رسیـد


هیچ آدابی و تــرتیبی مـجو

 

هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو


کفر تو دین است و دینت نور جان

 

ایمنی وز تو جهانی در امان


ای معـاف یفعل الله ما یشاء

 

بی محـابا رو زبان را برگشـا


گفت: ای موسی، از آن بگذشته‌ام

 

من کنـون در خـــون دل آغشته‌ام


تـازیانه بر زدم اسبم بگشت

 

گنبدی2 کرد و ز گردون برگذشت


محرم ناسوت مالاهوت باد

 

آفرین بر دست و بر بازوت باد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 16:19  توسط احسان  | 

میمیرم

 

0101

من اگر اشک به دادم نرسد می میرم


اگر از یاد تو یادی نکنم می میرم


من بر لب کلبه ی محصور وجود


من در این خلوت خاموش و سکوت


اگر از یاد تو یادی نکنم می میرم


اگر از هجر تو آهی نکشم


تک و تنها به خدا می میرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 11:30  توسط احسان  | 

اشک

  

 زندگی رو دوست دارم با تمام بد بیاریش

 

عاشقی رو دوست دارم با تمام بی قراریش

 

من می خوام اشکو بفهمم وقتی ازچشام میریزه

 

تنهایی گر چه کشنده است واسه من خیلی عزیزه

 

تو کتاب نوشته عاشق، خیلی تنها خیلی خسته است

 

جای بارون بهاری روی چترای شکسته است

 

اما من می گم یه عاشق ، همه دنیا رو داره

 

همه چترا رو باید بست، وقتی آسمون می باره

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 18:25  توسط احسان  | 

کوچه

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 3:28  توسط احسان  | 

به تو عادت کرده بودم

به تو عادت کرده بودم                     رفتی ودلو شکوندی

با چشام شدی غریبه                 خاطره هامونو سوزوندی

عاشق عشق تو بودم                 با چه احساس قشنگی

فقط فقط با تو بودم                        توی دنیای دو رنگی

حالا من این جا تک وتنها                    تو هم اون سر دنیا

می زنه آتیش به قلبم                    غم و غٌصه های فردا

تلخی سکوت غربت                       تورو یاد من می یاره

ابر بارونی چشمام                     داره بد جوری می باره  

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 23:16  توسط احسان  | 

غریبه

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

 
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم


تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم


شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:57  توسط احسان  | 

چشم انتظار

شبي غمگين، شبى بارانى وسرد


مرا در غربت فردا رها کرد


دلم در حسرت ديدار او ماند


مرا چشم انتظار کوچه ها کرد


 تمام هستى ام بود وندانست


که در قلبم چه آشوبى به پا کرد


 و او هرگز شکستم را نفهميد


 اگر چه تا ته دنيا صدا کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:26  توسط احسان  | 

چرا تنهام گذاشتی

دارم از غمت میمیرم تو کجایی که ببینی

نمیبینی نمیبینی دیگه هیچ وقت نمیبینی

نگاه ودستای سردم ونفسهام

دیگه من هم نمیبینم

تو واون چشمای نازت ونفسهات

حتی تو خواب نمیبینم

رفتی وتنهام گذاشتی

چه قرارهایی که با هم نمیزاشتیم

تو چرا تنهام گذاشتی مگه ما قرار نذاشتیم که بمونیم واسه ی هم؟

تو نذاشتی نگذاشتی

آره من شکسته قلبم

آره من خسته وسردم

آخه از غمت شکستم

من واست آرزوها داشتمو افسوس

یکی شم بر نداشتم

مگه من چی کم گذاشتم که تو اینطور از من ودلم گذشتی

چرا رفتی چرا رفتی مگه من چی کم گذاشتم

از منو آرزوهای من گذشتی

با همه خوبی که داشتی عاقبت تنهام گذاشتی

پا گذاشتی رو تموم آرزوهام

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:5  توسط احسان  | 

عشق يعني

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هرچه بيني عکس يار

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني سوز ني ، آه شبان


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:59  توسط احسان  | 

بمیرم

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم


اصلا به تو برخورد مسیرم که بمیرم

 

یک قطره آبم که در اندیشه ی دریا


افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

 

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم


یا تنـــگ در آغوش بگیرم که بمیرم

 

از زندگــی بی تو گریــزانم و بیزار


آنقدر که بگذار بمیرم که بمیرم

 

این کوزه ترک خورده چه جای نگرانی است


من ساخته از خاک کویرم که بمیرم


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 3:9  توسط احسان  | 

غمخوار

اونی که یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد، دل می گفت مقدسه ،عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهمیدم که دروغ وهوسه، غصه خوردن نداره ،گریه کردن نداره، به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چی شد، قلب اون مال کی شد اون که از من پر گرفت چی می خواستیم وچی شد، اونی که مال تو بود اگه لایق تو بود تورو تنها نمی ذاشت، با خودت جا نمی ذاشت... اونی که یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 2:45  توسط احسان  | 

چشم، چشم، دو ابرو

چشم، چشم، دو ابرو، نگاه من به هرسو

         

  پس چرا نیستی پیشم، نگاه خیس تو کو

 

گوش گوش دوتا گوش، دودست بازیه آغوش

 

بیا بگیر قلبمو، یادم تو را فراموش

 

چوب، چوب، یه گردن، جایی نری تو بی من

 

دق میکنم میمیرم، اگه دور بشی از من

 

دست، دست، دو تا پا، یاد تو مونده اینجا

 

یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا

 

من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق

 

من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:15  توسط احسان  | 

افسوس

0

 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:9  توسط احسان  |